تبليغاتX
شعر در مکتب مشهد
 
روزنامه همشهری --پنجشنبه ۱۷ شهريور ۱۳۸۴
 

پنجشنبه ۱۷ شهريور ۱۳۸۴

غزلهايي از علي سيران
خورشيد شو زصبح گريبان به در بيا
 
مغازله ي تيغ

تو بي قرار زميني تو برقرار زماني
تو بي قرارتريني تو برقرار تراني
چو آهوان تماشا چو ابروان كرشمه
تو چله چله كميني تو چله چله كماني
نگويمت كه اسد يا نگويمت كه غزالي
نگويمت كه هميني نگويمت كه هماني
تو وصف آينه هايي تو آيه آيه معما
تو هيچ آن كه نگنجد به حرف و گفت و گماني
تو آن مغازله ي تيغ و آن سماع قلم تو
تو كيستي كه چنيني تو كيستي كه چناني
تو مثل هيچكسي نيستي به كشور هستي
نگين خاتم خضرا نگار نقش جهاني
زبان خامه به يك بيت ذوالفقار دوتا كن
نگفت و گفت تو آني نگفت و گفت، تو آني!


اي همه برادرم

باز به ديده  ترم باز چه شد نيامدي
چشم نشسته بر درم باز چه شد نيامدي
يوسف مهربان من، اي همه برادري
اي همه برادرم باز چه شد نيامدي
از شب امشب تو تا هر شب ديگر امشبم
امشبِ از تو ديگرم باز چه شد نيامدي
آخر و عاقبت بيا عاقبتي و آخري
عاقبتم و آخرم! باز چه شد نيامدي
آي به شرط خنجري  عاشق كشته را بيا
عاشق شرط خنجرم باز چه شد نيامدي
اي همه مسافرت ياد وطن نمي كني
اي وطن مسافرم باز چه شد نيامدي
آينه در برابرت، آينه ي در آينه
آينه در برابرم باز چه شد نيامدي
كرامات مستي نظر بازي است
بيا تا خرابات خوابم شبي
بيا تا خمار و خرابم شبي
به پيرانه سر گرچه خاكسترم
ولي آتش آن شبابم شبي
خدا را شبيخون زد آن ماهتاب
كه روشن از آن ماهتابم شبي
شتك زد گلاب از گل از گل گلاب
و گل كرد گل در گلابم شبي
و شب شد به هر هفت خط شراب
به هر هفت خط شرابم شبي
شباشب جواب و شباشب سؤال
شباشب سؤال و جوابم شبي
كرامات مستي نظر بازي است
نظر كن كه مست و خرابم شبي


شاهد بازاري

حالا تو و ما حالا ماييم و شما حالا
با سنگ دلت بشكن اين آينه را حالا
اي شاهد بازاري حكم ازلي اين است
بي پرده گلاب آمد از پرده درآ حالا
اين  كوچه و ديوارش نذر سر سودايي
بشكن سر سودا را بي چون و چرا حالا
يا مرغك و يا آمين يا پرپر و آمين يا
يا پرپر و پرپر يا يا مرغ هوا حالا
بد مستي و بد مستي بشكستي و بشكستي
يك يك دل ياران را با زلف دو تا حالا
خونين جگر عالم انگور فراهم هم
انگور دگر اما از باغ خدا حالا
خونين جگرا اينك خونين جگرا اينك
خونين جگرا اينك، خونين جگرا حالا


اي كهنه كار كج

اي زلف بي قرارتر از شعرتر بيا
بر ما مبارك است بيا از سفر بيا
حالا خبر شدند غزلهاي تازه نيز
حالا و تازه تازه ولي بي خبر بيا
مهتاب شو ز شام غريبان متاب  سر
خورشيد شو زصبح گريبان به در بيا
كج كج كرشمه كن ولي اي كهنه كار كج
از نو هلال عقرب شق القمر بيا
با شبچراغ مدعيان نظر برو
با چلچراغ كوكب صاحب نظر بيا
بالي بزن به سمت سليمان بال بال
بلقيس از مسافت بي بال و پر بيا
خسرو بيا به حضرت شيرين اين غزل
اي خسرو اي غزل به شكر در شكر بيا
 Ali Siran
شكار

بيا تيغ و تيغ آبدارم بيا
دو ابرو بيا ذوالفقارم بيا
دچار و دچارم دچارم دچار
دچار و دچار و دچارم بيا
هلا اي رستم اي رستم اي رستم اي
هلا رستم، اسفنديارم بيا
دو تار از دو زلف از دو زلف از دو زلف
بيا اي دو تارم دو تارم بيا
چنين شيشه در شيشه در شيشه سرخ
اناري اناري انارم بيا
شمردم گلاب و شمردم گره
گلاب و گره مي شمارم بيا
من آهو، من آهو، من آهو، من آه
شكارم شكارم شكارم بيا



آفتابگردان

تو در آفتاب هستي گل آفتابگردان
و به آفتاب مستي گل آفتابگردان
و چه مؤمنانه كافر و چه گل چه مؤمنانه
و هنوز بت پرستي گل آفتابگردان
تو گلي نشسته در گل تو نشسته گل به گل تو
و تو در خودت نشستي گل آفتابگردان
همه زرد را ببازي تو در آفتاب بازي
كه تو زرد چيره دستي گل آفتابگردان
تو گلي تو آفتابي گل و آفتاب هر دو
گل هر دو آمدستي گل آفتابگردان
تو پر آفتاب و پر گل تو پر از عبور صبحي
تو به صبح دل نبستي گل آفتابگردان
گل آفتاب بشكن و تو شيشه شيشه گل را
بشكن به ناز شصتي گل آفتابگردان

چارده

دوباره چارده كم كم دوباره چار و ده با هم
و كم كم چار و كم ده كم دوباره چار و ده با هم
و نم نم چارده آهسته هي نم نم هي آهسته
و هي آهسته هي نم نم دوباره چاروده با هم
دوباره دم دوباره دم دم و دم دم دوباره دم
دم و دم چارده دم دم دوباره چاروده با هم
و چارودم ِ دم آدم دوباره چارده دم آ
دمادم چارده آدم دوباره چاروده با هم
و مريم چار و عيسي ده و مريم چارده عيسي
و عيسي چارده مريم دوباره چاروده با هم
و عالم چارده عالم و عالم چارده قبله
و قبله چارده عالم دوباره چاروده با هم
و با هم چارده با هم دوباره چارده هم با
و با، با چارده هم هم دوباره چاروده با هم

دف

دف دف دف دَدَف دَدَف دف دف دف دَدَف بزن
هاها دفّ و دفّ و دف هاها دفّ و دف بزن
هي هي باده ي تهي هي هي هي زهي زهي
بشكن دور باطل و لايعقل به صف بزن
گيسو اشتباه شد روشن شد سياه شد
ليلي سر به راه شد مجنون! سر به دف بزن
هي هي لاله ي طرب هي هي لاله لب به لب
آه اي لول شعله نوش آبي بر علف بزن
گل گل داغ تازه كن بلبل باغ تازه كن
اي اي داغ و داغ و داغ اي اي تف به تف بزن
زد زد زلف سنبله كج كج عقرب يله
مي رقصد سبوسبو مي رقصد تو كف بزن
گفتم توبه مي كنم رفتم توبه بشكنم
اي دف دف ددف ددف فرصت شد ز كف بزن
واكن مشت اين گره بشكن دور دايره
گم كن دست و پا و سر جان جان جان به كف بزن
مي چرخي و مي بري در كعبه چه مي خري
اي خواهان مشتري چرخي در نجف بزن
با او شو طرف طرف تا او شو طرف طرف
يا او شو طرف طرف از هر سو طرف بزن
سر زد گيسوي دو دل اينك ذوالفقار دل
اي دل مرد باش و سر در پاي شرف بزن
از آن تيغ، تشنه تر، از آن عشوه دشنه تر
اينك سينه و سپر اينك بر هدف بزن
هر دل به دل كه راه ندارد
هر كوچه اي كه راه ندارد
هر سينه اي كه آه ندارد
بيهوده پرسه مي زني اي دل
هر دل به دل كه راه ندارد
دل را سپرده اي به نگاهي
شايد كه دل نگاه ندارد
چنگي به دل نمي زني اي اشك
اي زهر ه اي كه ماه ندارد
هر زمزمي كه زمزمه هاي
شيرين و تلخ چاه ندارد
وقتي كه ماه در پس ابر است
گويي كه شب گواه ندارد

چتر گيسو

چتر گيسو را پريشان و پريشان مي زند
چتر در طاووس بازي هاي دوران مي زند
گاه باران مي شود بر چتر تنهايي ما
گاه چتري مي شود تنها به باران مي زند
ساق مرمر مي شود هي ساق و مرمر مي شود
خيمه از بلقيس مرمر در سليمان مي زند
گاه جولان مي دهد با هر نفس در جان جان
گاه با رفرف سواران جان به چوگان مي زند
باز خنجر مي شود مجبور خنجر مي شود
با لب مجبور خنجر آب حيوان مي زند
با چليپا با چليپا با چليپا دم به دم
در طريق كعبه راه شيخ صنعان مي زند
استن حنانه را شيرين من حنانه شو
خسرو حنانه دارد حرف حنان مي زند

طاووس

با آينه تا آمده با آينه طاووس
از باغ كجا آمده با آينه طاووس
طاووس كه با آينه طاووس تر آمد
طاووس ترا، آمده با آينه طاووس
طاووس هر آيينه حنايي زده هندي
از هند و حنا آمده با آينه طاووس
طاووس به رقص از همه جا آمده از رقص
رقص از همه جا آمده با آينه طاووس
طاووس چرا آمده هي اين همه هي چشم
هي چشم چرا آمده با آينه طاووس
طاووس به تكرار شما آينه آمد
تكرار شما آمده با آينه طاووس
طاووس بر اين حضرت طاووس مبارك
طاووس، دو تا آمده با آينه طاووس

گل

و گل گل گل، و گل با گل و اما گل
و گل گلها ،  و گلها گل و اما گل
و تا گل گل، گل اما گل و گل گل تا
و تا گل تا و گل تا گل و اما گل
گره از غنچه گل واشد گره گل شد
گره از غنچه شد واگل و اما گل
و پيدا شد گل از پنهان و اما شد
گل از پنهان و پيدا گل و اما گل
و سرخ اما و گل سرخا و گل اما
و اما سرخ و سرخا گل و اما گل
گل اما حق ، حق اما گل، و گل حقا
و حقا حق و حقا گل و اما گل
و اما گل، گل اما گل و اما گل
و گل اما و اما گل و اما گل

چشم و چراغ

هميشه چشم و چراغي چراغ و چشم و هميشه
سه شيشه را سه اياغي چراغ و چشم و هميشه
چراغ باغ و هميشه و باغ ، باقي چشمت
چراغ و باقي باغي، چراغ و چشم و هميشه
سراغ چشم تو چشمي هميشه آن همه روشن گرفته از تو سراغي چراغ و چشم و
هميشه

هميشه داغ و چراغي و داغ اين همه چشمي
هميشه اين همه داغي چراغ و چشم و هميشه
چراغ گُر گُر چشمي هميشه ياغي و گر گر
از اين سه گر گر ياغي چراغ و چشم و هميشه
فراغ چشم تو از چشم از آن چراغ و چراغ از
از آن هميشه فراغي چراغ و چشم و هميشه
به شرط چشم هميشه چنين بلاغ چراغ و
چنين به شرط بلاغي چراغ و چشم و هميشه

اين مست را...

اين شيشه لبريز ازدعا اين مست را آمين و مي 
اين شيشه ها اين شيشه ها اين مست را آمين و مي 
از ميمِ مست و ميمِ مي تا ميمِ آمين مست از
تا ميم مست از ميم و تا اين مست را آمين و مي
اين لا اله مست، اين آمين و الا الله، مست
اين الهِ لا و لا اين مست را آمين و مي
ما مست و آمين مست ما ما مست اين آمين ما
اين مست و مست، اين ما و ما اين مست را آمين و مي
اين مستِ مستِ مست را اين مست را آمين واين
اين مست را اين مست را اين مست را آمين ومي
شمس الضحي مست از ضحي اين والضحي آمين و شمس
اين باده  شمس الضحي اين مست را آمين و مي
قالوا بلي آمين و مي اين مست را قالوا بلي
قالوا بلي قالوا بلي اين مست را آمين و مي

ماني و مار مي شوم

نقش و نگار مي شوم نقش و نگار اگر تويي آينه كار مي شوم  نقش و نگار اگر تويي
نقش تو و نامه اگر  نامه اگر نگار و نقش
نامه نگار مي شوم  نقش و نگار اگر تويي
دست به كار مي شوي نقش و نگار اگر منم
دست به كار مي شوم  نقش و نگار اگر تويي
نقش شكار تو منم  صيد نگار تو منم
بَه چه شكار مي شوم  نقش و نگار اگر تويي
زخم هزار نقش تو، نقش تو و نگار زخم
زخم هزار مي شوم  نقش و نگار اگر تويي
خال نگار نقش تو رهن قمار و نقش خال
رهن قمار مي شوم نقش و نگار اگر تويي
ماني و نقش مار اگرماني و مار نقش و نقش
ماني و مار مي شوم نقش و نگار اگر تويي
|+| نوشته شده توسط سید حمید ناصحی در جمعه بیست و یکم تیر 1387 و ساعت 11:17  
 چند شعر و یک مطلب ...

نیست آن نی از نی است آن تا نیستان نیست نی تا
آن نی آن تا نیست ، از نی تا نی است آن نیست نی تا
نی و الّا نا و آن نی تا نیستان است الّا
آن نیستان نا و الّا آن و نالان نیست نی تا
آن نی آن سان است تا آن از نی آن سان نیست تا نی
تا نیستان سان و تانی آن نی انسان نیست نی تا
قرب آن نی از نی است از قرب آن تا نیست از قرب
آن و از قرب آن نیستان است قربان نیست نی تا
آن فرانی نیست وان نی تا فرانی وان فرا تا
وان نیستان نی فرا و ، آن فراوان نیست نی تا
قاف رانی نیست تا آن از نیستان است تا قاف
را و آن تا قاف را آن نیست، قرآن نیست نی تا
هفت برنی خوان و برنی نیست از آن هفت تا بر
خوان نیستان هفت بار از هفت بر خوان نیست نی تا 

                                                            علی سیران

 

----------------------------------------------------------------

 

آدم آ ازدم   آدم از آدم   آدما دم،آ

دم و آدم از  آوآ،دم دم   آدمادم، آ

 

دم و آدم هم   هم و آدم آ   از دم از آ وَ

هم و دم آاز   دم و آ همدم   آدمادم، آ

 

دم و یا آ آ    دم و دم آیا   از وَ آدم از ،

یا، دم از آدم   آ و از یادم   آدمادم ، آ

 

دم، کم از آدم  آ و کم دم از   کم و از کم وَ

کم وَ کم آ از    دم و از کم کم    آدما دم، آ

 

دم و آ از با    ازدم آدم آ     بادم از آ وَ

با و دم از از   آدم آبادم    آدما دم ، آ

 

دم وَ آدم از    لم یلد از آ   دم و لم یولد

لم یلد آ از    دم و یولد لم   آدما دم، آ

 

دم وَ ما آدم   علٌم الانسان   لم و یعلم وَ،

علٌم الادم     ما وَ لم یعلم    آدمادم ، آ

 

                                    علی سیران

 

----------------------------------------------------------------------------

سرخ آ زرتش       در زرد آتش      سرخ آتش زرد      آتش سرخ

زرد آ سرخا        تش زرد آتش      سرخا تش زرد      آتش سرخ

 

آزرد آتش         یا سرخ آزرد       از یا سرخ آ          تش زرد از

یا زرد ا سرخ      آتش یا از          آ یا تش زرد        آتش سرخ

 

حال آتش حا      تش لا سرخ از     از آتش حا         تش لا زرد

حا تش لا تش    سرخ از زرد از    حالا تش زرد      آتش سرخ

 

گر زرد آتش     ما سرخ از گر      زرد از ما سرخ     از گر از

ما سرخ آگر      از ما زرد از       گرما تش زرد      آتش سرخ

 

هی سرخ آتش     ها آتش زرد     آتش هی سر      خا ها زرد

هی آتش آ         تش ها آتش       هیها تش زرد     آتش سرخ

 

باد آتش با       در با زرد از      سرخ از از از      آتش باد

آب آتش باد      آتش باد از      بادا تش زرد       آتش سرخ

 

زی زرد آتش     بازی سرخ از    آتش با آ     تش بازی

با آتش زی      با از آتش         زیبا ش زرد    آتش سرخ

 

     

                                                 خسرو نوربخش

 

--------------------------------------------------------------

 

--در انتخاب نام مکتب " مشهد" ، چنانکه قبلا عرض شد ، کلمه به عنوان اولین واحد ساختمانی کامل و متشکل از اجزا، در زبان مطابق با روش این مکتب شعری،

در هجاها و حروف خود شکسته می شود ( گریز از مرکز) و آنگاه در پروسه ی جذب به مرکز یعنی کلمه ی قافیه و نهایتا عبارت ردیف ، دوباره ساخت پیدا می کند، در روند شکسته شدن کلمه به اجزا انرژی آن آزاد می گردد و کلمه، فراتر از معنای عرضی و تعریف شده ی خود در میدان های تازه و اشکال نو فرصت بروز  پیدا می کند.

و از آنجا که شکستن کلمه موجب از دست رفتن قالب بیرونی و حتی نفی آن می گردد و به عبارت دیگر در غزل مکتب مشهد کلمه شهید می شود  لذا عنوان مشهد با توجه به معنای آن علاوه بر مناسبت آن با شهر خاستگاه این مکتب مد نظر بوده است.

 

--هدف و انگیزه اصلی در این شیوه ، توجه به انرژی ذاتی کلمه است نه صرفا معنای ظاهری و حتی کاربرد آوایی و موسیقیایی کلمه ، ابعاد موسیقیایی و آوایی

می تواند بخش مهمی از شکل بیرونی بروز انرژی کلمه باشد امّا انگیزه نیست بلکه نتیجه ی طبیعی تسلیم شدن به وزن است و نیز وجه شنیداری قالب بیرونی

ساختار شعر می تواند باشد. انرژی کلمه وسعتی را از کلمه ی محض تا اشکال موسیقیایی و دیداری شامل می شود اما نه موسیقی و نه تصویر ، انگیزه و هدف نیست.

 

--در شعر مکتب مشهد ، خواننده بی واسطه با کلمه روبرو می شود و لزومی ندارد که اندیشه و معنای حاصل از ساخت جمله را دنبال کند و محتوا ، خود کلمه است چیزی متفاوت از موضوع روایی، و نیز فرم، بروز معنای تجرید یافته و عین محتواست در این فرصت، مجال تحلیل شعرها نیست ولی از باب مثال نکاتی را عرض می کنم در شعر "سهراب" ، شاعر روایت نمی کند که رستم چه کرد و سهراب چه ، بلکه ، کلمه رستم، خود با کلمه ی سهراب در می آویزد و کشتی و کارزار آغاز می شود ،قافیه، در اولین مصرع بیت نخست کلمه ی سهراب است و در مصرع دوم، آب، نوشدارویی که در سهراب است و از سهراب و سهراب نیست سپس ار بیت دوم قاعده ی معمول نبرد بر اسباب قرار می گیرد و آنگاه که در کارزار ، غرق یکدیگر می شوند بی تابی رستم است و سهراب بی تاب، وقت آن است که دریاب ! ( دریا و آب ) و در طوف هفتم ، رستم و سهراب خسته از سلاح و ابزار آنها را به کناری می نهند : (از،از،از) و خود در می آویزند.

در هر بیت کلمه ی قافیه، قبله ی کلمات دیگر و محور اتفاقاتی است که در آن بیت می افتد و با حساسیت زیادی انتخاب می شود و نمی توان با هر کلمه ای به صرف هم قافیه بودن غزل را به پایان برد. نهایتا در نقطه ی صفر دوایر این نبرد یعنی عبارت "ردیف" (رستهرابم از از از )، انرژی کلمات متمرکز می گردد.

سهراب در رستم کشته می شود و البته قافیه آخر "رستهراب" است.

 

در غزل "نیستان" آنچه بر اساس سابقه ی ذهنی ما نسبت به نیستان (بشنو از نی) استنباط می شود، فاصله است و نیز مطابق با ساختار کلمه ، حرف این فاصله "تا" است، حرف اضافه ای که در میان دو کلمه ی "نیست" و "آن"  پنهان شده ، و از " نی است آن " و "نیست،آن"

از نیستان تا مرا ببریده اند         از نفیرم مرد و زن نالیده اند

و این نی نالان همانا انسان است که انتخاب شد تا ذبح شد و تا آنگاه که به امر "اقرا" هفت بطن را در هفت بند بر خواند . عبارت ردیف که از کلمات (نیست،نی و تا) تشکیل شده در مرکز انرژی (نقطه ی صفر) واقع شده و کلمات دیگر در فاصله های "تا" ، بر گرد عبارت ردیف به طواف در می آیند .

 

--در همه ی انواع شعر قدیم و نو، معمول آن است که کلمه به مثابه ی یک رسانه عمل می کند و به عنوان یک ارزش ثانوی بیانگر یک روایت خطی از شروع تا پایان اندیشه است و پایان جمله نهایت رسالت کلمه در مضمون سازی و جمله پردازی است در حالی که در مکتب مشهد،کلمه، مذهب شاعر است و هرگز در نقش رسانه ظاهر نمی گردد بلکه کلمه خود با ظرفیت ظاهر و باطن به میدان می آید ، حرف خود را می گوید و مجبور نیست واسطه ی هیچ معنایی باشد.

کلمه یا عبارت ردیف همانند خود کعبه است با هفت طواف دایره های متحد المرکز  برگرد آن. کلمات در شعر مکتب مشهد بر خلاف سیر خطی معمول در همه ی انواع شعر، مبتنی بر یک ساختار دایره ای است. امواج مرکز انرژی بر سطح هفت دایره منتشر می شود و دوباره ساخت می یابد و در این پروسه ، کلماتی که اهلیت ، دارند با تداعی معانی ها و مشتقات هجایی و الفبایی و امکانات ظاهری و باطنی ، تحت الشعاع مرکز انرژی به دوران می آیند.

 

علی سیران

|+| نوشته شده توسط سید حمید ناصحی در دوشنبه هشتم بهمن 1386 و ساعت 15:4  
 تعریف کلمه از دیدگاه مکتب مشهد

 

کلمه اولین واحد ساختمانی کامل،در هر زبان است که حاصل ترکیب بندی چند نشانه ی تجریدی ازالفبای نوشتاری است و انرژی هر کلمه در وهله ی اول ، مجموع انرژی عناصر مجرد حروف است و در وهله ی دوم به نوع ترکیب بندی

یا نوع کنار هم قرار گرفتن این عناصر بستگی دارد.

 

در مورد اول وقتی که کلمه، این هسته مرکزی زبان،در هجاهای خود بشکافد بخشی از انرژی آن آزاد می گردد بعنوان مثال در کلمه ی انسان عناصر ترکیبی (انس) و (آن) می تواند جدا شود اما به منظور آزاد شدن کامل تر از انرژی

کلمه،همه ی اجزای ملفوظ آن می شکند و بصورت های (الف)(نون)(یس)(الف)و(نون)در دوایر متمرکز رها می گردد.

 

اما در مورد دوم توجه به خاصیت حاصل از نوع کنار هم قرارگرفتن حروف،منظور نظر است، مثلا کلمه ی (بالا) ریتم دوتایی کشش صدای (آ)به طرف بالاست که موجب می گردد این کلمه، به جز معنای لغوی آن،از یک ظرفیت معنایی

باطنی تری نیز برخوردار باشد.

 

به هر صورت ،کلمات، از طریق حروف مشترک و یا هجاهای یکسان و مشابه با هم ارتباط برقرار می کنند و بدینگونه می توان به ترکیب بندی های پیچیده تر و در عین حال هماهنگ در یک مصرع ، یک بیت و یا در کل غزل دست یافت.

 

هو الکلمه

در رابطه ی با زبان و نحوه ی کاربرد کلمه در شعربه همه ی انواع قدیم و جدید، باید گفت که هموار زبان و بطور خاص کلمه،تا به امروز مثابه یک رسانه عمل کرده است، ازاین منظر غالبا

کلمه وسیله ای بوده که به واسطه ی آن، اندیشه و تفکر شاعر به مخاطب منتقل شده، و همواره در مواجهه ی او با مخاطب به مصرف رسیده است.

چه شاعر به روش قدما شعر بگوید وچه به انواع شیوه های مدرن و به اصطلاح پست مدرن ، و حتی آنجا که شاعر از امروزی ترین کلمات بهره می برد در شکل کلی نحوه ی کاربرد کلمات به همان ترتیب است. یعنی ، واژه ها بر اساس یک سیر خطی از نقطه شروع تا پایان اندیشه ردیف می شود. و کلمه به عنوان یک ارزش ثانوی عموما منعکس کننده ی تصویر های روایتی و توصیفی می باشد با این حال تجربه های  قابل توجهی در دیوان شمس، غزلیات حافظ و شاهنامه ی فردوسی به چشم می خورد  که علاوه بر معنای عرضی از انرژی موجود در ظرفیت ذاتی

کلمه نیز استفاده شده است.

 

 

علی ای حال از دیدگاه "مکتب مشهد" که چند سالی است توسط سه شاعر در خراسان بزرگ : خسرو نوربخش و علی سیران در مشهد و محمد رفیع جنید در افغانستان، طرح شده، کلمه رسانه ی شاعر نیست بلکه مذهب اوست، کسی که شعر می گوید کلمه است نه شاعر، و هیچگاه، کلمه وسیله نیست شاعر وسیله است.

لذا وظیفه ی شاعر، کشف ناب کلمه است نه کاربرد آن به منظوری خاص . از دیدگاه نخست که عموما در همه ی انواع متفاوت شعر تا به امروز رایج بوده،کلمه در شعر،وظیفه ی حمل

تصورات شاعر را بر عهده می گیرد و ارزش آن به مصداق ما به اذا خارجی در عالم تصویر و انواع معانی عرضی بستگی دارد.

اما به اعتقاد شعر مکتب مشهد، ارزش واقعی کلمه به معماری وجوه تصویری و توصیفی روایت محدود نمی شودو کامل ترین خلقت کلمه، در انتزاعی ترین شکل آن و لاجرم در تجرید معناست.

بنیادی ترین ارزش وجودی کلمه، خود کلمه است و ابعاد بیرونی و کاربردی مفاهیم عرضی، دخالت مهمی در تخیل شعر ندارد.

در مکتب مشهد شاعر به اقتضای کاربرد بیرونی ، شعر نمی گویدبلکه با قرار گرفتن در دایره ی خیال مجرد با مرکزیت کلمه، تسلیم بسامدهای گونه گون ساختار ملفوظ آن می گردد

و معنای حقیقی را در ساخت انرژی کلمه و در ظرفیت انتزاعی آن به تجربه می نشیند.

 

در توضیح عنوان مکتب:

-مولانا ، می فرماید: "تا چیزی فانی نشود فایده ی او ظاهر نشود چنانکه سخن ، تا حروف او فانی نشود در نطق، فایده ی آن به مستمع نرسد." ( َو ِبِضدِّها تتبیَّنُ الاشیا)

 

در جهان بینی مکتب مشهد ، به منظور آزاد شدن ظرفیت کامل تر انرژی کلمه، در پروسه ی شکستن به هجاها و حروف، ابتدا کلمه، نفی می شود، به عبارتی شی ، لا شی می شود و در ترکیب

مجدد حروف و سیلابها ، کلمه دوباره زنده(حی) می گردد، و حتی ممکن است کلمات تازه ای خلق و ساخته شود.

چنانچه بخواهیم از پرده های  مفاهیم عرضی کلمه عبور کنیم و به تجرید معنا یعنی خود کلمه بر سیم راهی جز ذبح کلمه نمی ماند به تعبیر دیگر کلمه شهید می شود، تا حقیقت خود را آنچنانکه

هست بنماید: ارنی الاشیا کماهی .

لذا اطلاق عنوان مکتب مشهد ، از این سبب است که مطابق با جهان بینی این مکتب، کلمه، قالب بیرونی خود را از دست می دهد، خرقه تهی می کند و شهید می شود . والبته نام مقدس شهر مشهد به عنوان خاستگاه این مکتب نیز ، با وجه تسمیه آن مرتبط است.

|+| نوشته شده توسط سید حمید ناصحی در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 13:43  
 آثاری از علی سیران

سیب و سیب و سیب، سیب مستقیم

سیب وبسم الله رحمن الرحیم

 

سیب و بسمل، سیب و بسم الله،سیب!

هی گلستان هی خلیل الله، سیب!

 

سرخ اما، سرخ اما، ناگهان

رقص حتا رقص، حتا ناگهان

 

رقص ، قوساقوس و دوشادوش رقص

رقص،مستا مست در آغوش رقص

 

ای قزح، ای قوس قاف لاجرم!

ای مسافر، ای طواف لاجرم!

 

ناز سرمه! سرمه آهوتر زدی

باز گیسوتر به گیسوتر زدی

 

داغ تر از قرمز آغاز گل

غنچه زد در هر گروه آواز گل،

 

والضحی و الشمس لا، لا سیب و سیب

سیب و سیب الّا و الّا سیب و سیب

 

سیب و یا هو، هو مدد یا سیب و هو

قل هوالله و احد یا سیب و هو

 

سرخ زود صبح، صبح زود سرخ

سرخ صبح آلود و زودا زود سرخ

 

هی گره هی در گره سرخ و صدا

دایره در دایره سرخ و صدا

 

احتمال سیب و حال سرخ او

سیب ها ی احتمال سرخ او

 

آینه هر آینه ، هی سیب سیب

سیب هی آسیب هی آسیب سیب

 

سیب شو دامان قرمز را بگیر !

سیب در سیب این تماشا را بمیر!

 

هفت قرمز سیب، حاشا کن ولی

سیب را هرگز تماشا کن ولی

 

آی هرگز آی هرگز سیب سرخ !

سیب شو آسیب شو آسیب سرخ

 

سیب هرگز، هرگز احوال کیست؟

این تماشا این تماشا مال کیست؟

 

سیب در هرگز خراب سرخ و رقص

سیب شو در پیچ و تاب سرخ و رقص

 

این همه قرمز خراب رقص و سرخ

هفت دریا پیچ و تاب رقص و سرخ

 

هفت دریا سرخ او را، یا علی !

سرخ های سیب هو را ، یا علی !

 

علی سیران

 

--------------------------------------------------------------------------------------

 

مفعولن فع    مفعولن فع      مفعولن

 

می میم از یا   ای می میم از   یا می می

میم از می یا    می ای میم از   یا می می

 

کی میم از تا    کی یا می کی   تا کی از

تا کی کی کی   تا کی میم از   یا می می

 

لی می لا لی    لامیم از لی    یا لامیم

یا از لی لا    لا لی میم از    یا می می

میم از پی در   یا پی در می    پی می در

پی می در پی   در پی میم از   یا می می

 

ها یا می ها   می یا میم از   هایاها

یا می هی هی   هی هی میم از   یا می می

 

طی شد میم از   شد یا طی می    می طی شد

میم از یا طی   شدطی میم از   یا می می

 

میم از کل   یا هالک شی   میم از یا

کل هالک   می شی میم از    یا می می

 

علی سیران

-----------------------------------------------------------------------------------

 

دل برآ دل دل    دل برابر،آ   بردل آ   دل،بر!

دلبرا بر دل    آوَ دلبر،آ       بر دل آ  دل،بر !

 

بر دل آ دل در   دل وَ بردل بر   دل درآ    دربر

در  برآ دردل    آ و بر در،آ  بر دل آ دل، بر!

 

دروَ بر دل آ    در برآ دل در   دل وش دل بردر

بر در آبردل    آ و در بر، آ    بر دل آ دل، بر !

 

بردل آ دل دل  در برآ دل از   دل و در بر آ

در برآ دل در   دل برا در، آ   بردل آ دل، بر !

 

بَه دل آ دل تر  دل برآ بَه تر   برترآ به به

تربر آ تردل    برو بهتر،آ     بر دل آ دل، بر !

 

دل سرآ بر دل  سربرآدل بر   دل و بر سرآ

سربرآ بر سر  دل سراسر،آ   بردل آ دل، بر!

 

دل برآ دل از  دل برآور بر دلبر آور ، دل

آور از دل دل  بر دلاور،آ   بردل آ دل، بر !

 

علی سیران

 

-----------------------------------------------------------

 

قمر در قمرشق وشق یا      قمرشین قمر قاف

وشق در  ویاشق  و دریا    قمرشین قمر قاف

 

وشین با قمرقاف شق از      قمربا قمرشین

و از قاف شق شق قمر با      قمرشین قمر قاف

 

و لاشق و شق از قمراز      قمرلا و لاشق

ولا از و از شق قمرلا        قمرشین قمر قاف

 

قمراز قمرشین و شین قاف      از قاف شق شق

و از قاف ازمیم ازرا      قمرشین قمرقاف

 

وشین از قمرقاف شق از      قمرشین و یا نون

و از قاف الف از و از ما      قمرشین قمرقاف

 

و ازشین و شق ها و ازقاف   هاشق و شق از

قمرها و شق ها و هاها       قمرشین قمرقاف

 

الف از الف ما و از شق      و ما از قمرشق

الف شق قمر ما و اما      قمرشین قمرقاف

 

علی سیران

----------------------------------------------

 

                  هو قدقامت

 

قامت ، قدهو قدقامت      هوقد هوقا هومت هو

هوقاف ازدال ازامت     هوقد هوقا هومت هو

 

اما قدقا هومت از      ازقد هوقا مت اما

مت هو ازهو وَ امامت      هوقد هوقا هومت هو

 

آیا قد هو تاهوقا      مت آ یاتا هوقدآ

یاتا قامت هوآیت     هوقد هوقا هومت هو

 

سرهو قدهو آیت هو      قامت از قد هوهوسر

آیت قامت وَسرایت       هوقد هوقا هومت هو

 

هورا قدیا قامت تا      هوهو قدقا مت هو را

یا هو تاهو هو رایت      هوقد هوقا هومت هو

 

قاف از قدیا هوقاهو      مت هو از قد قامت قاف

یا میم از تا وَ قیامت      هوقد هوقا هومت هو

 

هو از قدقا مت این سا     عت این ازقد قامت سا

عت قد قامت این ساعت     هوقد هوقا هومت هو

 

 

علی سیران

 

---------------------------------------------

 

از کجا نافه ی دلخون به کجا آمده بود

آهو آهو دلِ خون نافه گشا  آمده بود

 

همه جا پر شده بود از دمِ عیسا نفسی

شاید امروز کسی از همه جا آمده بود

 

آهی از شام غریبان دو خورشید ، آوخ !

شعله ور تا نفس آینه ها آمده بود

 

در هوا خواهی آن پنجره ی بالا بال

مرغ آمین به تمنُای دعا آمده بود

 

باز، از اوج سعادت سر دامان تو داشت

سایه در سایه ی تو فرّ هما آمده بود

 

مطرب زهره بگو در شکند چنگ برآن

نقل نقاره که در صبح شما آمده بود

 

خسروانّی اذان برشد از اندیشه ی خاک

ذکر شیرین به لب بام طلا آمده بود

 

 

علی سیران

 

--------------------------------------------

 

بیا تیغ و تیغ آبدارم بیا

دو ابرو بیا ذوالفقارم بیا

 

دچار و دچارم، دچارم دچار

دچار و دچار و دچارم بیا

 

هلا رستم ای رستم ای رستم ای

هلا رستم اسفندیارم بیا

دو تار از دوزلف از دوزلف از دوزلف

بیا ای دوتارم دوتارم بیا

 

چنین شیشه در شیشه در شیشه سرخ

اناری اناری انارم بیا

 

شمردم گلاب و شمردم گره

گلاب و گره می شمارم بیا

 

من آهو من آهو من آهو من آه

شکارم شکارم شکارم بیا

 

علی سیران

|+| نوشته شده توسط سید حمید ناصحی در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 13:40  
 اشعاری از خسرو نوربخش

الا یا سا   الا یا قی   الایاها ،  الایا  ایها الساقی

و ساهاقی و ساقی ها و یاهایا   الایا   ایها الساقی

 

وآ، سالا  قی آساقی  و لا ای سا قی آها یا و ساقی سا

قی ای سالا   ولاهاو    و ساقی آ    الایاایها الساقی

 

الاای قی و آساها     و یا آسا    قی ای ساقی    وقی ساوَ

الایا ای    الاهاقی    وساقی سا    الایاا   یهاالساقی

 

الف ساقی    و لاساقی   ویاای سا    وقی هاو    الف لاسا

قی ای ساقی    وهاساقی     الف یا لا     الایاا    یهاالساقی

 

الف لام ای     وآساقی    وهایاایهاالساقی      الف لام ای

وآساها     الف قی لامُ   قی آسا      الایا ایهاالساقی

 

وساقی ها    وای یاسا    قی ای ساقی     ویایاایها الساوَ

وقی هاسا   الاقی ای    ویاایّا       الایاایهاالساقی  

 

الف لاو    الف یا ایها السالا     وقی ساقی     الف لاای

وهاساقی   الایا ایها الِّا       الایاایهاالساقی

 

 

 

خسرو نوربخش

-----------------------------------------------------------------------

 

 

 

                                   (رستهراب)

 

از رستم رستم سهراب از، رستم سهراب از سهراب ، رستهرابم از از از

سهر از از رستم آب از از ، رستم سهراز، از از آب،رستهرابم از از از

 

از رستم اسب آسهراب از ، سهراب از رستم آ اسب، اسب از رستم سهراب از

اسب آ از رستم از از از ، از سهراز از از اسباب     رستهرابم از از از

 

رستم غرق از از سهراب از     ،غرق از سهراب از از غرق،    از سهرازآب از رستم

از رستم رستم غرق از از     سهراب از سهرازغرقاب،     رستهرابم از از از

 

سرخ از رستم سهراب از از     رستم از سهراب از سرخ ،   سرخ از رستم از سهراب

رستم سرخ از رستم سهراب     از سهر ازاز ازسرخاب     رستهرابم از از از

 

بی رستم تاب از سهراب از     سهراب از بی رستم تاب      تاب از رستم بی سهراب

تاب از بی رستم از سهراب ،  ازاز تاب از از بی تاب     رستهرابم از از از

 

رستم از در یا سهراب از، در رستم   یا   سهرازآب   درازیا رستم سهراب

دریاب از سهراب از رستم، از از از از از دریاب    رستهرابم از از از

 

رستهرابم رستهرابم ،  از از رستهر از از آب     رستهرابم از رستم

سهرابم از رستهرابم   از از از از رستهراب    رستهرابم از از از

 

 

خسرو نوربخش

---------------------------------------------------------------------------------------

 

می می خنجر اژدرها      اژدرها خنجر می می

ها اژدرمی خنجرها        اژدرها خنجرمی می

 

می اعطینا اژدرمی        هاکوثر خنجرانِّا

اعطیناک الکوثرها        اژدرها خنجر می می

 

جرمی ها اژدرها جر    جرمی می می می خنجر

ها اژدر خنجر جرها    اژدرها خنجر می می

 

می به اژدرهاتر به     اژدرها خنجربه می

به خنجر به به ترها    اژدرها خنجر می می

 

می الله اکبر می ها    ها می می خنجرها می

الله اژدر اکبرها       اژدرها خنجر می می

 

دل می بر اژدرها می      خنجر دل می بر دل دل

می بربر می دلبر ها       اژدرها خنجر می می

 

می وانحر اژدر می ها   خنجرها اژدرها می

ها خنجرها وانحرها     اژدرها خنجر می می

 

خسرو نوربخش

 

------------------------------------------------------------------------------------------

 

پر شد گلوی زخم تو  پر شد گلوی زخم

زخم آمد از گلوی تو تا گفتگوی زخم

 

از روبروی زخم تو تا زخم روبرو

هی زخم و زخم و زخم، وَ هی روبروی زخم

 

 رگ شد وضوی بیعت رگ شد شتک شتک

اینک شتک شتک رگ و اینک وضوی زخم

 

ای سرخ کهنه، کهنه ترو زخم تر، وَ سرخ

گبری بریز، کهنه و سرخ از سبوی زخم

 

از بوی زخم و پیرهن از بوی و پیرهن

 از زخم بوی پیرهن از زخم بوی زخم

 

رگ،زخم،رگ،ملاَءکه،رگ سرخ و سجده رگ

مسجد شد از نمایش رگ، فَسجُدوی زخم

 

زخمی که زخم زخم نمی گفت و زخم گفت

زخم نگفته گفت به زخم مگوی زخم

 

 

خسرو نوربخش

 

------------------------------------------------------------------------------------

 

چه رگی ! وَه چه رگی ! به چه رگی! خنجر کو؟

تیغ لا مذهب صیقل زده ی کافر کو؟

 

زهره ای کو که از آن مستِ فراوان پرسم،

آن فراوانِ فراوانِ فراوانتر   کو؟

 

اربعین طی شد و خم بالغ و می بالغ تر

آن تلو در تلوآن کژمژِ بی لنگر کو؟

 

باغ، بار آور و انگور، مداوم بالغ

فرصت زاویه و چلّه ی شهریور کو؟

 

ماه در نیل تماشای تو هر شق می خورد

این همه معجزه ، پس حضرت پیغمبر کو؟

 

آسمان مال تو ای پرپری بالا بال

آسمان کو همه ی بال تو کو، پر پر کو؟

 

رقص از حوصله ی پیرهنم بیرون زد

آن دم ِ دم دم ِ  دم دم دم ِ دم دم تر کو؟

 

خسرو نوربخش

------------------------------------------------------

 

چه کسی پشت سر سرمه ی بادان تو تلخ

جام تلخی زده در معرکه برجام تو تلخ

 

تلخ،تهذیب تو را، شیشه ریاضت فرمود

شیشه شد جام شد از سرخ سرانجام تو تلخ

 

مکث، ابرآمده  ابرآمده از مکث تو ابر

ابر جرجر زده بر منحنی بام تو تلخ

 

گره از فاصله ی این همه گل، قرمز کن

به گلاب و شکر پخته تر از خام تو تلخ

 

کم کم از دایره هی دایره کم کم امّا

پر شد و دایره شد ساعت ایام تو تلخ

 

بارک الله، از این ناوک و ناوک، به به

مرحبا ای دل آشفته به پیغام تو تلخ

 

الف ازلام و الف پر شد و در هو پیچید

هو شتک می خورد از جام الف لام تو تلخ

 

 

خسرو نوربخش

|+| نوشته شده توسط سید حمید ناصحی در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 13:39  
 
 
 
اثری از خسرو نوربخش 
 
من دچار لاله ام با من بهاري باش و بس
بي قراري بي قراري بي قراري باش و بس
قرمزم خون دلم خون دلم در شيشه ها
شيشه هايم را تماشا كن اناري باش و بس
پرده هاي چهچهم بي پرده چهچه مي زنم
چهچهي با ما موافق شو قناري باش و بس
از چكاچاك از چكاچاك از چكاچاك دودم
سرخ شو ناسورتر شو زخم كاري باش و بس
از تپيدن هاي ماهي خوي دريا را بگير
موج شو مواج شو در خويش جاري باش و بس
داغ خواهد شد سلامت داغ خواهد شد سلام
اي خليل الله در آتش سواري باش و بس
شير شو تا هر چه عقرب عقرب تا هر چه كج
سرمه شو تا هر چه آهو شو فراري باش و بس
تازه شو تاراج ها را تازه شو تاراج شو
هر نفس تاراج شو اما قماري باش و بس
 
****
 
اثری از علی سیران

چتر گيسو را پريشان و پريشان مي زند
چتر در طاووس بازي هاي دوران مي زند
گاه باران مي شود بر چتر تنهايي ما
گاه چتري مي شود تنها به باران مي زند
ساق مرمر مي شود هي ساق و مرمر مي شود
خيمه از بلقيس مرمر در سليمان مي زند
گاه جولان مي دهد با هر نفس در جان جان
گاه با رفرف سواران جان به چوگان مي زند
باز خنجر مي شود مجبور خنجر مي شود
با لب مجبور خنجر آب حيوان مي زند
با چليپا با چليپا با چليپا دم به دم
در طريق كعبه راه شيخ صنعان مي زند
استن حنانه را شيرين من حنانه شو
خسرو حنانه دارد حرف حنان مي زند

|+| نوشته شده توسط سید حمید ناصحی در جمعه پنجم مرداد 1386 و ساعت 21:5  
 مصاحبه همشهری با " خسرو نوربخش "
 

* معرفي اجمالي:
متولد ۲۵ آذر ،۴۴ سالروز فوت مولانا، در گناباد
* شروع شاعري؟
پدرم شاعر است و شعر را با او شروع كردم. معلم بازنشسته است و ذوقي كار مي كند.
*از اساتيد خراسان با چه كساني محشور بوده ايد؟
با هيچ كس
* مجموعه چاپ شده؟
هيچ
* رابطه شعر و انزوا؟
شعر تجرد است. تجرد، در سطح، انزواست اما در باطن، حضور محض است. اين چه ما انجام مي دهيم، سايه هايي ست كه در تجرد آفتابي مي تابد. در ظاهر ما از آن تجرد دم مي زنيم. شايد آن آفتاب آن قدر سوزنده است كه مجبوريم به سايه پناه ببريم و بعد فكر مي كنيم او منزوي است. در حالي كه حضور از آن اوست.
بحث ديگر در شعر، غيبت و ظهور است؛ چيزي كه الان در شعر اتفاق مي افتد، غيبتي ست كه ظهور را جار مي زند غيبتي كه قابليت انطباق بر عالم صغير را پيدا مي كند و ظهور اصغر اتفاق مي افتد تا ان شاءا... ظهور اكبر سر برسد.
* شعر قابل نقد است يا نه؟
فكر مي كنم خود شعر قابل نقد نباشد.
* چرا؟
پروسه تثليث در شعر اتفاق مي افتد: در وهله اول: كشف كلمه، در وهله دوم: عاشق شدن به كلمه، در وهله سوم: معشوق كلمه واقع شدن
و اباالحسن خرقاني گفت: اي من معشوق تو
وقتي معشوق كلمه شدي، چگونه مي شود كلمه را نقد كرد؟
* اين كلمه يعني چه؟
دو برخورد با كلمه در ادبيات معاصر اتفاق مي افتد. اولي مي گويد زبان به مثابه يك رسانه است. در اين ديدگاه زبان قابل مصرف است به عنوان يك رسانه از آن استفاده مي كنيد و يك نوع داد و ستد با مخاطب داريم اين نوع سوداگري با كلمه است. در ديدگاه ديگر زبان به مثابه مذهب است. در اين ديدگاه زبان مصرف نمي شود و تجارتي هم اتفاق نمي افتد. اين كلمه همان كلمه اي است كه در اول نزد خدا بود و كلمه خود خدا بود.
* غزل امروز؟
غزل امروز فقط وزن را رعايت مي كند در حالي كه اسلام يعني تسليم؛ تو نيستي كه بايد وزن را رعايت كني او بايد تو را رعايت كند و تو تسليم وزن مي شوي:

رشته اي برگردنم افكنده دوست
مي برد هر جا كه خاطرخواه اوست
غزل يعني مغازله يعني خودت با معشوقت وقتي مي گويند غزل اجتماعي يعني بقيه را شريك كن در ارتباط خودت با معشوقت و اين شدني نيست.
* در غزل اجتماعي به فرض اين كه غزل باشد، آن چيزي كه با او مغازله مي شود ديگر يك امر شخصي نيست.
مگر در غزل غيراجتماعي، معشوق يك امر شخصي ست!
* بله، در آنجا چه معشوق مجازي(انساني) چه معشوق حقيقي(عرفاني)، بالاخره يك ارتباط يك سويه شخصي برقرار است.
نه، معشوق كلمه است عاشق هم كلمه است، مغازله بين كلمات است.
* نمي شود كلماتي كه در ساحت اجتماع قرار دارند با هم مغازله داشته باشند؟
نه؛ نمي شود، چون در آن جا كلمات مصرف مي شوند، ساحت اجتماع، ساحت داد و ستد و مصرف است. آنچه در آن ساحت اتفاق مي افتد، حزب است اما در غزل حقيقي «امت» اتفاق مي افتد.
در آن جا قافيه فقط به صرف وزن و به صرف ارتباط با موضوع اجتماعي ما فرا خوانده مي شود. اما در غزل حقيقي، قافيه درست مثل كعبه اي است كه بقيه كلمات هروله كنان به دورش طواف مي كنند. اگر خوب گوش كني، صداي «لبيك» كلمات را هم مي شنوي.
* نظر شما در باره اين بيت چيست؟
شاعرنيم و شعر ندانم كه چه باشد
من مرثيه خوان دل ديوانه خويشم
نفساني است.
* چرا؟
جمله اول يك نفي است، جمله دوم هم نفي است. دو تا نفي را با يك تثبيت به خودش ارجاع داده است. چيزي به اسم عدم وجود ندارد هر چه هست هستي است و شعر جز هستي نمي تواند باشد اينها شكسته نفسي  هاي شاعرانه است.
* حتماً اگر تو باشي مي گويي «من لبريز از شاعرم» يا «لبريز از شعرم» ؟
اگر لبريز شوي كه شعر نمي گويي. از كاسه لبريز صدايي درنمي آيد. اين كه صدايي از تو درمي آيد نشان دهنده اين است كه نيازي در تو هست. صمد اوست تنها ادعايي كه مي توانيم بكنيم اين است كه در پرتو صمديت باشيم.
* در ملاقات با شعر، چگونه به مخاطب مي شود فكر كرد؟
همين طور است، نمي شود فكر كرد، من بيرون از كلمه هيچ ندارم، اگر بتوانم درست با كلمه ديالوگ برقرار كنم، مسلماً اين ديالوگ همگاني خواهد شد. شمس مي گويد: از كوزه اسرار او يك حرف شتك خورد و همه اين حرف ها و نقل ها و كلمه ها، شرح همان يك حرف است.
* شعر چه كسي است؟
شعر يك صوفي است. شعر بايد اسفار اربعه را طي كند. در آنجايي كه از لفظ به معنا كه سلوك مي كند سفر از خلق به خلق است، در آنجايي كه از معنا به وزن سلوك مي كند، سفر از خلق به حق است، در آن جايي كه از وزن به قافيه مي رسد، سفر از حق به حق است و در آنجايي كه از قافيه به رديف مي رسد، سفر از حق به خلق است. در شعر هم طلب اتفاق مي افتد هم عشق مي افتد هم استغنا. فناءفي الشيخ همان فناء في الكلمه است اما يك چيزي بيرون از ظاهر كلمه اتفاق مي افتد كه فناي محض است يعني كلمه در يك ساحت ديگر فنا مي شود.
* اگر كلمه به فنا برسد كه بايد خاموش شود؟
يك جنبه آن در ارتباط با لفظ است كه خاموشي ظاهري است. اما جنبه  ديگر آن خاموشي در ارتباط با معناست كه در اين جا سكوت ظاهري نيست چون در اين جا ديگر لفظي وجود ندارد تا طرف سكوت كند يا نكند مانند حضرت مولانا كه مي فرمايد:
حرف و گفت و صوت را بر هم زنم
تا كه بي اين هر سه با تو دم زنم
حرف و گفت و صوت سه مولفه لفظند كه بر اساس آنها نسبت لفظ با خاموشي و سخن مشخص مي شود اما در ارتباط با معنا اين سه مولفه بايد نفي شوند. يعني سه تا الاه در سه مرحله بايد به مقام لاتشرف يابند تا معنا در الاالله اتفاق بيفتد.
* حافظ؟
در سفر حق به حق مانده است.
* مولوي؟
سفر كامل شده و سفر حق به خلق انجام شده است. حافظ وصل به متافيزيك مي كند اما مولوي خلق متافيزيك مي كند به خاطر همين است كه انسان امروزي كه آن قدر فرصت ندارد كه پروسه وصل شدن را انجام دهد، رويكرد بيشتري به مولانا پيدا مي كند.
* حرف آخر؟
مي صوفي افكن كجا مي فروشند؟
 
|+| نوشته شده توسط سید حمید ناصحی در جمعه پنجم مرداد 1386 و ساعت 21:1  
 غزل حقیقی مغازله کلمات است
مكتب مشهد

علي سيران
آنچه اجمالاً تحت عنوان «مكتب مشهد» مي توان گفت، توجه به انرژي ذاتي كلمه و حتي الامكان حذف واسطه هاي كلامي و البته حفظ مواردي كه اهليت طواف به دور نقطه ي اصلي يعني مركز انرژي را دارند، مي باشد. و آنچه تا به امروز از كاربرد كلمه در شعر استنباط مي شود غالباً استفاده ثانوي از كلمه در يك سيرخطي از نقطه اي به نقطه ي ديگر در طول انديشه بوده است، اين شيوه در كليت خود همواره معنا را در ارزش هاي نسبي كه عارض بر كلمه است، نگاه مي دارد. كاربرد سنتي كلمه در سيرخطي انديشه، حتي در كامل ترين شكل آن يعني دايره، باز هم يك حركت خطي است و هرگز امكان استفاده از بسامدهاي گوناگون كلمه را در ساختار يك حجم كامل فراهم نمي سازد؛ حتي استفاده از ضلع سوم در مكانيزم تصويري كلمات و يا فرماليسم زباني و نيز حتي تشكل معماري گونه ي مفاهيم اگر چه مي تواند منجر به حجم گردد، (و اين فوق العاده ارزشمند است)ولي باز هم ناگريز از نسبيت زمان ومكان و محصور به خطوط زاويه دار و متاثر از سمت و سوي مضمون خواهد بود لذا فاقد قبله است و ظرفيت لازم براي يك حجم كامل كروي را ندارد؛ در حالي كه ارزش هاي ذاتي كلمه تنها در انتزاعي ترين فرم كلام به هيأت نموداري تجريدي، از سطوح دواير هم مركز، ممكن مي گردد كه لاجرم تجريد معنا را نيز در خود دارد.
به مذهب كلمه كه در شعر مكتب مشهد دنبال مي شود، كلمه يا كلماتي كه در مركز انرژي قرار مي گيرد،  با تپيدن هاي مداوم خود هر بار جمعيت كلمات هم سطح را در سطح يك دايره ي كامل و درزمان و مكان. صفر حول مركز انرژي مي گرداند و در واقع هر بار سطح دايره اي كامل، به صورت كمپوزيسيوني از كلمات مجرد اتفاق مي افتد و برخلاف آنچه ظاهراً در تكرار مولفه ها ممكن است به نظر برسد، حتي الامكان ساختارهاي كلامي در اجزاء، هرگز تكرار نمي شود.
نهايتاً در كل يك غزل، سطوح هفت دايره ي هم مركز به دوران درمي آيد. كلمه يا كلماتي كه قبله ي كلمات ديگر واقع مي گردد اين امكان را مهيا مي سازد تا با تحرك مناسب كلمه ي قافيه يا رديف،  مدارات بسامدهاي هم مركز در فضاي لانهايه به چرخش درآيد. شكل سنتي شعر اعم از نو يا قديم مبتني بر زاويه ديد شاعر در قالب يك پرسپكتيو خطي و برگرفته از مضمون و متوجه افق انديشه است و كلمات، به اعتبار جهت معنا شكل مي يابد. اما در شعر انتزاعي مكتب مشهد، بعد كلمه همان انرژي كلمه است كه بر گرد نقطه  صفر يعني كلمه قبله طواف مي كند.
|+| نوشته شده توسط سید حمید ناصحی در جمعه پنجم مرداد 1386 و ساعت 20:56  
 غزل حقيقي، مغازله كلمات است

سلام به تمامی دوستان ٬ اساتید ٬ و اهالی شعر و ادب ...

وبلاگی که پیش رو دارید تلاشی است برای معرفی سبکی که دو تن از شعرای خوشنام و البته متواضع مشهد در شعر بنا نهاده اند و البته عرض ارادت به ساحت ادبیات خراسانی و انجام تکلیفی که وظیفه خود می دانستم ...

سال ها پیش ٬ در دوره دبیرستان ٬زمانی که نوجوانی بیش نبودم و نوشتن در نشریات را دست آویزی برای کسب فیض از محضر اهل ادب و قلم قرار داده بودم ٬ شبی که در یکی از جلسات روزنامه توس ( مرحوم! ) به شعر خوانی پرداختم ٬ تنها کسی که در هنگام خروج از آن محفل با لبخندی مرا تشویق به حضور مداوم در این وادی نمود همین جناب نوربخش نازنین بود ...  

دو سال بعد در دوره سردبیری جناب رمضانی فرخانی در نشریه خاوران که بنده همزمان عضو تحریریه و صفحه آرای آن بودم جناب نوربخش گاه گاهی به حضور شبانه روزی ما در دفتر نشریه می پیوست و مفتخر به همنشینی با ایشان می شدم ...

دو سال پیش بود که پس از مدت ها ایشان مرا به همکاری در نشریه ای ادبی و تازه تاسیس دعوت نمود و هر چند تلاشمان برای به انجام رساندن آن حرکت ناکام ماند اما ثمره اش آشنایی من با جناب علی سیران و محمد رفیع جنید بود ...

و امروز با راه اندازی این وبلاگ خواستم تا آن چه را که که این عاشقان غزل انجام می دهند را در معرض مشاهده و قضاوت تمامی ادبا قرار دهم .

 

|+| نوشته شده توسط سید حمید ناصحی در سه شنبه دوم مرداد 1386 و ساعت 14:2